تبليغاتX
دانشجویان فیزیوتراپی شیراز

چهارشنبه هجدهم آذر 1388

وبلاگ دوستان


روی تصویر کلیک کنید

نوشته شده توسط عباس در 10:28 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم تیر 1388

بازجوي حجاريان فيزيوتراپي مي كند!!!

همکاران عزیز! تبریک میگم، رقیب پیدا کردیم!!

عباس عبدی -دوست قدیمی و هم حزبی سابق سعید حجاریان- در وبسایت شخصی خود نوشته:

...مسأله آقا سعيد با ساير زندانيان تفاوت اساسي دارد، در اين مورد مسأله اصلي سلامتي جسمي است و سياست فرع بر آن است، و بايد كوشيد كه به نحو مناسبي از اين معضل اطمينان حاصل كرد. كساني كه با آقاي حجاريان مراوده شخصي ندارند، درك درستي از وضعيت جسمي او ندارند، براي نمونه كافيست كه بگويم، نوروز سال 1387 با يكي از دوستان به ديدنش رفتيم، هيچ كس در خانه‌اش نبود، خودش با واكر آمد كه در را باز كند، وقتي در را باز كرد براي عقب رفتن جهت باز شدن كامل در مشكل داشت، در نتيجه به يكباره از پشت زمين خورد و سرش در كنار قرنيز ديوار فرود آمد كه ما بسيار نگران و متأثر شديم، و اگر چند سانتي‌متر آن طرف‌تر فرود آمده بود، قطعاً سرش شكسته مي‌شد. بنابراين تمام كوشش را بايد معطوف به حل و آزادي سعيد كرد تا سلامتي او دچار اختلال نشود، و خوشبختانه نقل‌قول‌هاي خانم دكتر مرصوصي از آقاي حجاريان اين اميدواري را ايجاد كرده است كه مشكلي از لحاظ رسيدگي معمولي وجود ندارد، و حتي يكي از بازجويانش، عمليات عادي فيزيوتراپي را نيز انجام مي‌دهد.
فارغ از مسايل سياسي جاري، اميدوارم كه بازجويي ايشان هرچه زودتر تمام و آزاد شوند، و تا پيش از آن نيز ملاقات‌ها و تماس‌هاي خانوادگي آقاي حجاريان در فواصل كوتاه برقرار باشد تا چون گذشته، شايعات جانشين واقعيات نشود.

بچه ها بخدا ما ول معطلیم... ببینید، یک بازجو کار ما را در زندان انجام می دهد و از نظر همسر بیمار که خودش پزشک است "مشكلي از لحاظ رسيدگي معمولي وجود ندارد"!! خسته نباشیم!!
نوشته شده توسط عباس در 17:16 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم تیر 1388

یک پایان، یک آغاز

همیشه باید از جایی شروع کرد و من... از اینجا.

دقیقاً از همونجا (اون بالا) شروع کردم. چه را؟! خب معلوم است، نوشتن را!

بگذارید اینطور بگویم که قصد داشتم چیزی بنویسم تا نوشته باشم. نمی دانستم چه. نمی دانستم چرا. نمی دانستم از کجا و به چه بهانه ای اما می دانستم که باید حرف بزنم. اگرچه سالهاست که به قول یارو گفتنی دستم به نوشتن آشناست اما از زمانی که وبلاگ نویسی مد شد(بعدش هم اپیدمی!) من کمتر نوشتم. یعنی در واقع، من از هول حلیم افتادم تو دیگ. تند و تند شروع کردم به وبلاگ ثبت کردن با آدرس ها و مضامین مختلف.(حالا که حساب می کنم 20 آدرس ثبت شده در بلاگ سرورهای مختلف دارم!) اولش خیلی حال می داد اما بعد دیگر حس خوبی نداشت هیچ، حس بدی هم پیدا کردم. حالم از وبلاگ نویسی به هم می خورد چون کلی وبلاگ داشتم که باید در آنها چیز می نوشتم اما وقتش را نداشتم. به همین دلیل اسم وبلاگ را که می شنیدم حسی داشتم شبیه قورت دادن پاستیل گوشت قورباغه لجن خوار(داریم؟؟)! این شد که مدتی دست از وبلاگ نویسی و این مزخرفات برداشتم. اما این ننوشتن بیشتر به من استرس وارد می کرد. سالها با نوشتن زنده بودم و حالا نمی شد که بنویسم. البته باز هم می نوشتم اما جسته گریخته و پراکنده. هزار و یک اتفاق جورواجور دور و برم می افتاد که اگرچه می دانستم باید از آنها بنویسم اما... نمی دانستم کجا. بالخره تصمیمم را گرفتم. تصمیم گرفتم یکی از بلاگ ها را انتخاب کنم و فقط آنجا بنویسم... به چندین دلیل که بیشترش به کسی مربوط نیست، قرعه به نام نیستی افتاد. یکی از دلایل این بود که نیستی را بیشتر دوست داشتم. جایی بود که چیزی نمی نوشتم مگر از دل برآمده باشد. گرچه چهار-‌پنج پست بیشتر نداشت اما با هر پستش هزار خاطره تلخ و شیرین برای من تداعی می شد. گرچه خیلی تلخ بود اما تلخی اش را مثل قهوه ترک دوست داشتم.

به قول کتاب های عربی مدرسه، فوَقع ما وَقعَ. نیستی شد تنها وبلاگ من! از این به بعد فقط در نیستی می نویسم و اگرچه قول نمی دهم هر روز بنویسم اما قول می دهم بنویسم. همچنان حرمت نیستی را حفظ می کنم و چیزی نمی نویسم که از دل برنیامده باشد و لاجرم بر دل ننشیند.

از این پس ماییم و غم عشق و جوانی و...

نوشته شده توسط عباس در 22:4 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم تیر 1388

پروپوزال DPT

نوشته شده توسط عباس در 13:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

نوشته شده توسط عباس در 11:5 |  لینک ثابت   •