جمعه نوزدهم تیر 1388
بازجوي حجاريان فيزيوتراپي مي كند!!!
عباس عبدی -دوست قدیمی و هم حزبی سابق سعید حجاریان- در وبسایت شخصی خود نوشته:
فارغ از مسايل سياسي جاري، اميدوارم كه بازجويي ايشان هرچه زودتر تمام و آزاد شوند، و تا پيش از آن نيز ملاقاتها و تماسهاي خانوادگي آقاي حجاريان در فواصل كوتاه برقرار باشد تا چون گذشته، شايعات جانشين واقعيات نشود.
بچه ها بخدا ما ول معطلیم... ببینید، یک بازجو کار ما را در زندان انجام می دهد و از نظر همسر بیمار که خودش پزشک است "مشكلي از لحاظ رسيدگي معمولي وجود ندارد"!! خسته نباشیم!!
شنبه ششم تیر 1388
یک پایان، یک آغاز
همیشه باید از جایی شروع کرد و من... از اینجا.
دقیقاً از همونجا (اون بالا) شروع کردم. چه را؟! خب معلوم است، نوشتن را!
بگذارید اینطور بگویم که قصد داشتم چیزی بنویسم تا نوشته باشم. نمی دانستم چه. نمی دانستم چرا. نمی دانستم از کجا و به چه بهانه ای اما می دانستم که باید حرف بزنم. اگرچه سالهاست که به قول یارو گفتنی دستم به نوشتن آشناست اما از زمانی که وبلاگ نویسی مد شد(بعدش هم اپیدمی!) من کمتر نوشتم. یعنی در واقع، من از هول حلیم افتادم تو دیگ. تند و تند شروع کردم به وبلاگ ثبت کردن با آدرس ها و مضامین مختلف.(حالا که حساب می کنم 20 آدرس ثبت شده در بلاگ سرورهای مختلف دارم!) اولش خیلی حال می داد اما بعد دیگر حس خوبی نداشت هیچ، حس بدی هم پیدا کردم. حالم از وبلاگ نویسی به هم می خورد چون کلی وبلاگ داشتم که باید در آنها چیز می نوشتم اما وقتش را نداشتم. به همین دلیل اسم وبلاگ را که می شنیدم حسی داشتم شبیه قورت دادن پاستیل گوشت قورباغه لجن خوار(داریم؟؟)! این شد که مدتی دست از وبلاگ نویسی و این مزخرفات برداشتم. اما این ننوشتن بیشتر به من استرس وارد می کرد. سالها با نوشتن زنده بودم و حالا نمی شد که بنویسم. البته باز هم می نوشتم اما جسته گریخته و پراکنده. هزار و یک اتفاق جورواجور دور و برم می افتاد که اگرچه می دانستم باید از آنها بنویسم اما... نمی دانستم کجا. بالخره تصمیمم را گرفتم. تصمیم گرفتم یکی از بلاگ ها را انتخاب کنم و فقط آنجا بنویسم... به چندین دلیل که بیشترش به کسی مربوط نیست، قرعه به نام نیستی افتاد. یکی از دلایل این بود که نیستی را بیشتر دوست داشتم. جایی بود که چیزی نمی نوشتم مگر از دل برآمده باشد. گرچه چهار-پنج پست بیشتر نداشت اما با هر پستش هزار خاطره تلخ و شیرین برای من تداعی می شد. گرچه خیلی تلخ بود اما تلخی اش را مثل قهوه ترک دوست داشتم.
به قول کتاب های عربی مدرسه، فوَقع ما وَقعَ. نیستی شد تنها وبلاگ من! از این به بعد فقط در نیستی می نویسم و اگرچه قول نمی دهم هر روز بنویسم اما قول می دهم بنویسم. همچنان حرمت نیستی را حفظ می کنم و چیزی نمی نویسم که از دل برنیامده باشد و لاجرم بر دل ننشیند.
از این پس ماییم و غم عشق و جوانی و...


